image

بایگانی مطالب

دسته بندی ‘سفرنامه’

اپیزود آخر: «وقتی بن لادن یک خورده می‌میرد»

May 5th, 2011
اپیزود آخر: «وقتی بن لادن یک خورده می‌میرد»

روز چطور می‌گذرد، داستانش خیلی شاید مهم نباشد. با دوچرخه این ور و آن ور به راه می‌افتم. پایم باز شده است به گوشه و کنار دی سی. این ماندن در ولایت غریب شده خودش به چشم به هم زدنی عمری. یک شنبه است و بنده هم قرار دارم.


چهارشنبه اختیاری

April 14th, 2011
چهارشنبه اختیاری

پدر آقای موسوی فوت کرد. از فوت پدرش یاد این افتادم که آقای موسوی دیگر خبری ازش نیست . گفتید اگر دم خانه موسوی بروند، رفتند. گفتید اگر محاصره‌اش کنید، کردند. گفتید اگر دست گیرش کنید، کردند. گفتید اگر حصر کنید، کردند. گفتید اگر ممنوع الملاقات شوند، شدند. پس چرا گفتید؟ چرا به چیزی که نمی توانستید عمل کنید شعار دادید.


به رنگ شکوفه و تن تنها

April 6th, 2011
به رنگ شکوفه و تن تنها

یکی از نکته‌هایی که من همیشه باهاش درگیرم و البته به صورت معمول با بن بست درش مواجه می‌شوم، مسئله صداقت و صحت در خبر نویسی و گزارش است. به نظر من اعتبار یک رسانه به همین است که دست کم به آب خوردن با آبروی خودش بازی نکند. این را داشته باشید تا بگویم که چیزی که رسانه‌های دولتی در ایران به طور جدی دیگر از آن بی بهره شده اند.


در آمریکا تا آخر عمر بدهکاری

April 3rd, 2011
در آمریکا تا آخر عمر بدهکاری

رفیق ما رفته دیده بانک داره بدهکارش می‌کنه. زنگ زده و بخش سرویس مشتری که داستان چیه. بعد طرف آن ور سیم گفته که اول باید تایید هویت بشوید. گفته من زبانم خوب نیست می‌دهم به دوستم تا کمک کند. بابای اون ور سیم گفته که این کار از راه واسطه شدنی نیست. باید خودتان تایید کنید. رفیق ما گفته که خوب بابا من ممکنه نفهمم شما چی می‌گید.


ناخن‌های روزگار بر تن روح من

April 3rd, 2011
ناخن‌های روزگار بر تن روح من

یک شنبه دراز. قرار است آدم یک کار بکند. من یک کار کردم به خاطر بیدار خوابی‌ها و نگرانی‌ها. گرفتم تمام روز را تا شب خوابیدم. خواب‌های عجیب می‌دیدم. خواب می‌دیدم که کاری می‌کنم که یادم نمی‌آید چه کار بود. اما یک کاری بود که برایم خوب و دل نشین بود. بعد در خواب با خودم می‌گفتم باید این خواب را از یاد نبرم، برای همین به نظرم می‌رسید که باید دکمه «سیو» اش را بزنم.


سنجاب‌ها با تو جدی حرف می‌زنند

March 31st, 2011
سنجاب‌ها با تو جدی حرف می‌زنند

جمعه همیشه جمعه است هر جا که باشی. برای یک نامه به طرز احمقانه‌ای ذلیل شده‌ام. پس این نامه چرا نمی‌آید. روی اعصابم دارد لیز لیزی می‌رود و دست هم بر نمی‌دارد. رفیقم می‌گفت زنگ بزن خب، بگو: «ببخشید می‌شه زیر میزتون رو یک نیگا کونین؟ آخه شاید تو این چند روز گذشته پنجره رو باز گذاشتین این نامه ما افتاد اون زیر…»


توقع ات را از خودت ببر بالا پسر خوب

March 31st, 2011
توقع ات را از خودت ببر بالا پسر خوب

از روزی که به آمریکا آمده‌ام، به این نتیجه رسیده‌ام واقعن مردم ما دیگر نوبرش هستند. رسمن وقت‌ات را به یک قران ارزش نمی‌گذارند. نمی‌دانم قضیه چیست، این فرهنگ جامعه میزبان نیست. برای این که می‌بینم همه چیز بین مردم این ولایت با دقت است -البته جز متروهای روز تعطیل که درست کردنش به گمانم کار امام زمان شون هم نیست فک کنم- پس نمی‌فهمم چرا به این راحتی هر کسی قراری را که از چند روز قبل تنظیم کرده با یک تکست چسکی باطل می‌کند.


در این کلوپ شاید هم دلی از هم زبانی بهتره

March 28th, 2011
در این کلوپ شاید هم دلی از هم زبانی بهتره

در کتاب خانه «بتزدا» دو روز دور هم جمع می‌شوند. چند معلم که به دیگران نه آموزش رسمی‌ انگلیسی بلکه حرف زدن را یاد می‌دهند. اسمش «کلوپ گفت و گو» است. باید بنشینی، اسمت را و کشورت را روی کاغذی بنویسی و به نوبت خودت را معرفی کنی. من «می» از تایوان. من «علی» از ایران.


با تو اهل لی لی بازی کردن هم هستم

March 26th, 2011
با تو اهل لی لی بازی کردن هم هستم

شب‌ها زیاد بیدار می‌مانم و کم می‌خوابم اما بی صبر و طاقت نیستم که اتفاق حادثه خوش هستم. چیز یاد گرفتن در کلاس تقدیر و خود شدن مدرسه روزگار وه که چه مزه ای دارد. شاگرد این مدرسه بودن خود افتخاری می‌شود.


خواب آلوده گان آغازین، روزگاران بی توجه

March 25th, 2011
خواب آلوده گان آغازین، روزگاران بی توجه

دم صبح گاهی شیرینی را گذراندم. زندگی به وقت آن سوی دنیا و بودن در این سوی دنیا، خواسته‌های فرا جغرافیایی وحوادثی ساده که پیچیده‌اند. انگار کسی نشسته و با تو دارد «مونوپولی» بازی می‌کند. آری تو مهره این بازی هستی و فقط می‌توانی در خانه‌ای بنشینی و خیابانی را بخری یا در یک دور بازی با کارت سرنوشت سه دور از بازی محروم شوی و بعد بدوی تا به بقیه برسی.


image
image
image
image
image
image
image
image
image