image

محمد رضا بیگ زاده و حرف هایی از جنس فلسفه و تجربه

10 Feb 2011

مونوریل شماره 2

http://monorail-kl.com/PostDetail.aspx?PID=235

اردوان روزبه

ardavan.roozbeh@gmail.com

بخش نخست

گام اول: این‌جا مردی حرفی تازه می‌زند

تاکسی سه بار داشت در خیابان‌های پارک فن‌آوری کوالالامپور دور خودش می‌گشت و نمی‌توانست مرکز پژوهشی «می‌موس» را بیابد. فکر نمی‌کردم این پارک که در نزدیکی ورزش‌گاهی واقع در «بوکیت جلیل» است تا این حد بزرگ باشد. اما وقتی دور سوم را برای یافتن جایی که وعده‌گاه ما بود می‌زدم، پذیرفتم که باید در برداشتم تجدید نظر کنم.

وعده دیدار با آدمی که کارش کمی غیر‌متعارف است مرا وادار کرده بود مروری بر دانسته‌ها و حتا ندانسته‌های خودم کنم. بی‌تعارف وقتی با آدمی در حوزه فلسفه که حوزه‌ای نظری است روبرو می‌شوی بلخره در مصاحبه دست و پنجه نرم می‌کنی و می‌توانی حتا «گاف» هم بگیری و یا به همین ترتیب با کسی که در حوزه علوم است. اما حالا بنا هست با کسی صحبت کنی که برای اجرایی کردن پروژه علمی‌–‌ کاربردی‌اش جهان هستی را مدل‌سازی کرده است.

برای شما نمی‌دانم ولی برای من سخت بود. من با دکتر محمد رضا بیک‌زاده می‌خواستم صحبت کنم. پژوهش‌گری که دیری است با علمی نو سروکار دارد: هوش مصنوعی. به روایتی علمی که فرایند هم‌نوع‌سازی موجوداتی هوشمند و مکانیکی را با آدمی دنبال می‌کند.

تمام طول راه حتا وقتی که راننده مالایی که از قضا او بیشتر از من به دنبال «می‌موس» می‌گشت، به پیچیدگی فیلسوفانه یک انسان در هزار توی علم کاربردی و فلسفه فکر می‌کردم؛ چیزی مرا به کمی اضطراب می‌انداخت. سوال‌های بی‌شماری که فلسفه باید به علم پاسخ دهد و به عکس علم به فلسفه و دکتر بیک‌زاده آدمی میان این دو.

به هر حال این سازمان که نمی‌دانم چرا اسمش مرا یاد یکی از قهرمان‌های کارتونی والت‌دیسنی می‌انداخت، پیدا شد. ما در لابی آن با آقای بیک‌زاده قرار داشتیم و درست زیر دستگاهی که مانند ماشین زمان فیلم‌های تخیلی دهه هفتاد میلادی بود داشتیم با عکاس مجله احساس ادیسه فضایی می‌کردیم، او را دیدم.
آدمی ساده و صمیمی، گرم و بی‌اغراق بی‌ادعا. چند سوال اول را او کرد و بعد با دوستی پای گپ‌و‌گفت نشست. این هم خودش حال و هوایی داشت. ساعت زود گذشت و شاید لازم باشد در مورد نسبی بودن زمان خود دکتر برای ما توضیح می‌داد. اما گفت‌و‌گو بیش از آن‌که بخواهد از مالزی و مالزی‌نشینی باشد، فراروی ما را پیچش‌های فلسفی و ارتباطش با علم کاربردی گرفته بود.

ته این داستان ما داشتیم با دکتری صحبت می‌کردیم که حوزه تخصص‌اش ایجاد فرایند و یا شاید به‌کار‌گیری ابزار‌ها برای هوشمند‌سازی رفتار‌های ماشین‌ها است. من از این که می‌دیدم مردی ایرانی سر‌آمد این اندیشه نوپاست به وجد آمدم و از فکر نتیجه آن کمی هم دچار ترس. بشر هم کوچک است و هم بزرگ. بشر نشانه عجیبی از خالق و هزار حرف دیگر که:
دل هر ذره که بشکافی آفتابیش در میان بینی…

گام دوم: از کوچه‌های تهران تا دانشگاه اسکس

محمد‌رضا بیک‌زاده، اردیبهشت ‌ماه سال ‌یک‌هزار‌و‌سیصد‌و‌سی هفت در تهران متولد شده است. هجده سال بعد، یعنی سال‌ یک‌هزار‌و‌سیصد‌و‌پنجاه‌و‌پنج وارد دانشگاه شده اما دو سال بعد انقلاب می‌شود. او با انقلاب فرهنگی نه سال طول کشید تا توانست در سال شصت و چهار شمسی از دانشگاه شهید بهشتی تهران مدرک مهندسی کامپیوتر بگیرد.

دو سال بعد برای ادامه تحصیل به انگلستان رفت و در رشته هوش مصنوعی به تحصیل ادامه داد. وی مدرک دکترایش را سال هفتاد‌و‌یک شمسی با ارائه پروژه «كاربرد هوش مصنوعی برای طراحی مدارهای مجتمع» از دانشگاه اسکس دریافت کرد.
دست تقدیر چنین کرد که او نه سال گذشته خود را در کشور مالزی سپری کند. از دانشگاه مالتی‌مدیا و ناتینگهام تا چند مرکز علمی دیگر مانند «می‌موس»؛ جایی که شاید برای شناختنش باید به حرف‌های خود او توجه کرد.

سوم: پس زمینه

پیش از مالزی در ایران بیش‌تر معاونت پژوهشی مركز تحقيقات ايران را برعهده داشته. برای توسعه «آی‌سی‌تی» در ایران، در زمینه اثرات «آی‌تی» بر گسترش سیاسی و فرهنگی و اثرات آن بر گفت‌و‌گوی تمدن‌ها نیز تحقیق کرده است. نیز در زمینه نقش «آی‌تی» در صنعت و صنایع مرتبط با آن جستار‌هایی داشته است.

«E-Learning» را می‌شناسد. شیرین‌تر از آن او حرف‌هایی از «فلسفی آی‌تی» دارد. اینک او در «می‌موس» بر روی پروژه‌ای ملی با محور «Knowledge Technology» که نمی‌دانم آیا می‌شود فارسی آن‌را «فن‌آوری دانش» نامید یا خیر، کار می‌کند. او رویای دور دست بشر را در ذهن خود می‌پروراند: هوشمند‌سازی ماشین‌ها. فرایند‌سازی تبدیل فرمت‌های مختلف مستندات به معیاری واحد که به صورتی هوشمند تبدیل به دانسته‌های استاندارد شوند تا قابل بهره‌برداری برای هر سیستمی شود. راستش درکش برای من کمی سخت بود.

چهارم: محمد رضا بیک‌زاده کجای این لایتناهی است

خب، برای این سوال و پاسخش و پرسش‌ها و پاسخ‌های دیگر چرا سراغ خود او نرویم؟. پرسیدم: شما که هستید؟

من یک بنده‌ی خدا هستم که علاقمندم به چیز یاد گرفتن و شاید به همین دلیل یکی از مهم‌ترین محور‌های زندگی من مساله تحقیق بوده است. من آدم کنجکاوی بوده‌ام، هستم و خواهم بود و در تمام طول زندگی‌ام هر کاری که شما فکر کنید را در آن کنجکاوی کرده‌ام. هر موقعیتی که امکان کنجکاوی بیش‌تری در آن بوده، من بیش‌تر دوست داشته‌ام. شاید به همین دلیل بوده که یکی از حوزه‌های کنجکاوی من در هنر بوده و دیگری علم هوش مصنوعی و شناخت ذهن انسان. علمی که بر می‌گردد به همه‌‌ی فعالیت‌هایی که انسان در طول تاریخ و فرهنگ کرده و در اساس هرچه که در حوزه‌ی انسانیت است.

به هر حال اگه بخوام خودمو تعریف کنم من یه آدمی هستم که دوست دارم بدونم و دوست دارم تحقیق کنم و دنبال حقیقت هستم. این شاید خلاصه‌ترین چیزی‌ در مورد من هست که همیشه در زندگی‌ام وجود داشته.

شما یک فیلسوف هستید یا یک محقق حوزه‌ی علوم کاربردی؟

(با خنده) هردو.

خب، وقتی می‌خواستم راجع به شما بررسی کنم به هوش مصنوعی رسیدم و این بحث هوش مصنوعی آدم را قلقلک می‌دهد. آدم وقتی راجع به هوش مصنوعی صحبت می‌کند از سویی به چالشی در حوزه‌ی فرهنگ، اجتماع و کرامت انسانی‌ دچار است و از سویی در حوزه‌ی الگوریتم، چیپ‌ست و باینری. این دو پیوندش سخت نیست؟

جالب است، بحثی که من همیشه دنبالش بوده‌ام این است که در اساس چرا فلسفه از علم جدا شده است؟ من در جواب به صورت مختصر به این برداشت رسیده‌ام؛ در واقع انسان دو نگرش دارد: یکی نگرش از بالا به پایین، و یکی نگرش از پایین به بالا.

این در تمام حوزه‌های علمی، زندگی، اجتماعی و سیاسی خودنمایی می‌کند. انسان در مراحل اول تکاملش چون تکنولوژی و ابزار نداشته و علمش کم بوده، از آن منظر کلان و خیلی بزرگ به داستان نگاه کرده و ما به عنوان مثال می‌بینیم که در قدیم فیلسوف‌ها خیلی بیش‌تر بوده‌اند و در چالش با مقوله «ما که هستیم» و «از کجا آمدیم» و «به کجا می‌خواهیم برویم.»

اما همین‌طور که ابزار تولید می‌شود و انسان تکنولوژی را به‌وجود می‌آورد، عده‌ای گرایش پیدا می‌کنند به این مساله که، خب ما چرا دنبال سوال‌های سخت برویم؟ بیاییم دنبال سوال‌های آسان‌تر که برای پیدا کردن جواب آن‌ها ابزار و وسیله مناسب داریم، بگردیم. به عنوان مثال چه‌طور سریع‌تر حرکت کنیم؟ چه‌طور پرواز کنیم؟ که با این اندیشه ماشین و هواپیما درست می‌شود. و یا چه‌طور اطلاعات را پردازش کنیم؟ که کامپیوتر درست می‌شود. پس در کل این باعث شد که دو گروه به‌وجود بیایند. گروهی که کامل فلسفی و عمیق و گسترده فکر می‌کنن از بالا و یه عده هم که تکنولوژیست و دانش‌مند هستند که از پایین به این داستان نگاه می‌کنند.

تفاوت بین این دو گروه به خاطر این نیست که آن‌ها از نظر ماهوی با هم اختلاف داشته‌اند، بلکه به این خاطر است که عقل بشر آن زمان به این که هر دوتای این‌ها را با هم داشته باشد، نمی‌رسیده.

من معتقدم که اگر فیلسوف‌ها مقداری بیش‌تر کار کنند و از آن بالا به پایین بیایند و دانش‌مندها هم مقداری از پایین به بالاتر میل کنند، این دو گروه به طور قطع جایی فصل مشترک خواهند داشت. این اتفاق الان در بسیاری از رشته‌ها افتاده. هوش مصنوعی یکی از اون فصل مشترک‌ها است که الان فلاسفه، تئوری‌ها، قوانین و مدل‌هایی را که دارند با استفاده از تکنیک‌های هوش مصنوعی پیاده سازی می‌کنند تا ببینند که آیا این ایده‌ها پایدار (consistent) هستند یا نه.

چون فلاسفه همیشه دنبال درستی ایده‌شان هستند و علم منطق (logic) در اصل به خاطر این به‌وجود آمد. بنابراین درحرکتی آرام، علوم مختلف در حال به‌هم پیوستن هستند. که همان‌طور که گفتم، یکی از آن‌ها هوش مصنوعی است.

برای خود شما این به هم پیوستگی رخ داده است؟

سوالی که از سنین پایین همواره در ذهن من بوده است. من در چهارده سالگی عضو کانون فضا بوده‌ام و من جوان‌ترین عضو کانون بودم. در جلساتی که تشکیل می‌شد شرکت می‌کردم، همه دانشجوی سال سوم و چهارم بودند و پروفسور هشت‌رودی می‌آمد صحبت می‌کرد و همه کیف می‌کردند. همون موقع‌ها بود که با مقوله سایبرنتیک و هوش مصنوعی آشنا شدم و هرچه می‌خوندم جذابیت‌اش برای من بیش‌تر می‌شد با این وجود خیلی از مسائل آن زمان برام گنگ بود.

بعد از این که در رشته‌ی الکترونیک فارغ‌التحصیل شدم برایم فرصتی پیش آمد که ادامه تحصیل بدم و هوش مصنوعی را انتخاب کردم و این عشقی بود که در واقع آشکار شد و خودش را نشون داد و هنوز داره خودش را نشون می‌دهد. در نهایت علم و فلسفه به نظر من هیچ تفاوتی با هم ندارند. همه حقایقی هستند از یک هستی. یکی از این طرف می‌بیندش، یکی از آن طرف. من هم این وسط ایستاده‌ام که از هر دو طرف را نگاه می‌کنم.

ما وقتی که راجع به فلسفه صحبت می‌کنیم، دو گرایش در فلسفه می‌بینیم. فلسفه غرب و شرق. آقای بیک‌زاده فلسفه‌ی هوش مصنوعی‌اش غربی است یا شرقی؟

اجازه بدید پس من باز هم یه مقدمه عرض کنم. خاست‌گاه فلسفه غرب کجا است؟ فلسفه غرب ناشی از حوادثی است که در آن جامعه و در بازه‌ی زمانی و مکانی بر اساس نیازهای آن به‌وجود آمده. مانند فلسفه‌ی افلاطونی یا ارسطویی. پس می‌بینیم که اگر آن دید وسیع در یونان به‌وجود می‌آید، باعث می‌شود که فرهنگی غنی در آن‌جا شکل بگیرد با گستره‌ای در تمامی ابعاد سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و حتا نظامی.

از این طرف؛ حالا اگر بخواهیم خیلی قدیم برویم؛ به عنوان مثال فرهنگ زرتشتی یا بودیسم یا کنفسیوس یا هندوئیسم را در نظر بگیریم … این‌ها هم مبانی فلسفه شرقی را داشته‌اند. با رویکردی بر اساس نوع نگاه به هستی. نگرشی از تقابل نیرو‌ها با یک‌دیگر. نبرد نیروهای اهریمنی با نیروهای الهی، همین مساله باعث می‌شود که پدیده‌ها به‌وجود بیاید. این‌ها هم بر اساس همین نوع بینش دو شاخه‌ی خیلی بزرگ و متفاوت را برای خودشان ساخته‌اند.

اما همه این‌ها از نظر من یک ریشه دارند، همه این آدم‌ها به نظر من تلاش داشته‌اند که یک توصیفی از هستی داشته باشند. حالا هرکسی از ظن خود یار این داستان شده. مثل داستان فیل مولوی: هر کس در تاریکی یه جایی از این فیل را دست زده و یک قسمتی از همه این حقیقت را دیده.

بنابراین من علی‌رغم این‌که می‌بینیم فلسفه شرق و غرب با هم‌دیگر فرق می‌کنند، ولی ریشه تمام این گرایشات این است که به این سوال جواب بدهد: ما کی هستیم؟ کجا بودیم، این‌جا چی کار می‌کنیم و کجا می‌رویم؟. در این میان هر کسی سعی کرده استناد به دانشی که داشته است بکند.

از نظر من همه این‌ها ابعاد مختلف یک چیز هستند. هستی‌ای که ما در آن زندگی می‌کنیم یک چیز بیش‌تر نیست. من یک شکل می‌بینمش، شما شکلی دیگر. بنابراین ما چند هستی نداریم، پس نمی‌شود که فلسفه‌های مختلف حرف‌های مختلف بزنند و چند را هستی را در نظر بگیرند. در اساس داستان، چیزی که به آن نگاه می‌کنیم یکی است.

بد نیست بدانید، بحثی در فلسفه هست که خیلی زیباست. سوال این است: آیا می‌شود Observation را از Observer جدا کرد؟ یعنی چیزی که دیده می‌شود، از چیزی که در ذهن بیننده تصویر می‌شود را می‌توان تفکیک کرد؟ آیا چیزی که ما می‌بینیم همان چیزی است که هست؟ این سوالی است که باعث می‌شود تمام این تفاوت‌ها به‌وجود بیاید. من جوری می‌بینم. کس دیگر جور دیگر که بی‌شک توصیف‌اش با من فرق می‌کند. پس همه این‌ها تصویری است که ما از حقیقت می‌بینیم. ولی من معتقدم که این حقیقت یکی است. یگانه است. بنابراین من در بین تمام این دیدگاه‌ها تفاوتی در اساس نمی‌بینم.

دکتر شما دارید یک کار خطرناک می‌کنید. درست کردن رقیبی برای بشر که قرار است فکر کند و آن هم با تعابیری که در خلقتش وجود داره که ممکن است به دلیل مکانیزم، ریشه و فطرت خدایی نداشته باشد. البته من نمی‌خوام الان نفس خدا را به چالش بکشم ولی می‌خوام بگویم که خداترسی بخشی از خصلت بشر است. اما شما کاری خطرناک دارید می‌کنید: موجوداتی که ماشین هستند بدون این‌که بیماری قند بگیرند یا دچار حمله قلبی بشوند، بدون این‌که قلب‌شان درد بگیرد، اما با تمام توانمندی‌های فکری یک بشر

رشته من هوش مصنوعی است. من باید برای رسیدن به هدف موضوعات مورد نظر را مدل کنم. در این بخش برای این که این کار را بکنم،
مجبور شدم کل هستی را مدل کنم.

یادم هست در دانش‌گاه وقتی داشتم درس هوش مصنوعی می‌دادم، یکی از دانش‌جو‌ها از من پرسید که خب حالا ته این هوش مصنوعی چه خواهد بود؟ و من گفتم که آخرش یعنی این‌که ما چیزی شبیه به انسان بسازیم. بعد آن دانشجو حرفی مثل سوال شما گفت، گفت که این خیلی خطرناکه، شما می‌خواهید انسان خلق کنین و این خالقیت خدا را زیر سوال می‌برد.

من در جواب اون دانش‌جو چیزی را گفتم که الان هم به شما می‌گویم: ما وقتی که هیدروژن را می‌سوزانیم، آب تولید می‌شه. ما می‌توانیم هیدروژن را بسوزانیم آب تولید کنیم. آیا آن آب را ما خلق کرده‌ایم؟ مساله این است که کی آن قانون را نوشته که اگر این اتفاق بیافتد آن آب خلق می‌شود. اگه بحث خلقت هست من خالق را آنجا می‌بینم. یعنی کسی که این قانون را نوشته و طراح اصلی قانون، خالق اوست.

بنابراین ما می‌توانیم تا آن حد برویم که تمام قوانین هستی را بدانیم و حتا عین آن‌را هم کپی کنیم. اما این دلیل نمی‌شود که ما خالق باشیم. اگه من کتاب شکسپیر را به شما بدهم شما کپی بگیرید شما خالق شکسپیر هستید؟ پس اگر این اتفاق هم بیافتد و ما بتوانیم انسان را با تمام پیچیدگی‌اش بشناسیم و بعد هم کپی کنیم باز یک درجه از خالق اصلی پایین‌تریم به خاطر این‌که ما تنها یاد گرفته‌ایم کپی کنیم. هر وقت رفتیم قانونی نوشتیم که در این هستی نبود بعد بر اساس آن قانون دنیایی درست کردیم که تاحال مشابه‌اش نبوده آن موقع ما می‌توانیم ادعا کنیم که چیزی خلق کردیم.

دکتر شما فیلم ترمیناتور را دیدین؟

فکر می‌کنم یکی دوتایش را دیده‌ام.

T800 ها، موجودات نیمه ربوت مقاوم، آیا رویاست؟

نه! می‌تونه رویا نباشه.

چقدر طول می‌کشد ما به نقطه‌ای برسیم که بتوانیم یک T800 بسازیم؟

علمی هست به اسم نانوتکنولوژی، این علم به دنبال این است که ما بتوانیم در حد مولکول و اتم یک سری قابلیت‌هایی را به آن‌‌ها بدهیم که چطور با هم ارتباط داشته باشند و این ارتباط را کنترل کنند. البته این که گفتم ایده‌آل‌اش است و هنوز خیلی با این چیزی که من گفتم فاصله داریم، ولی تا همین الان چیزهای جالبی از کار درآمده و بی‌شک چند دهه بعد چیزهای بهتری هم از کار در خواهد آمد.

ولی شما فرض کنید که این ایده درست باشد و شما بتوانید رفتار ذرات را نسبت به هم کنترل کنید. بعد به عنوان مثال می‌توانید میزی درست کنید که اگر دکمه‌ای را فشار بدید تبدیل به صندلی بشود. یا شیشه تبدیل به پلاستیک بشود.

پس یک ماده می‌تواند تبدیل به ماده دیگری شود. همان بحث کیمیاگری که بعد‌ها شده شیمی، ریشه‌اش همین‌ها بوده است. شاید هم پیشتر علم‌هایی بوده که این کار‌ها را می‌کرده و الان از دست رفته. ما الان می‌توانیم سیستم‌هایی بسازیم که هوشمند هستند و می‌توانند خطاهای خود را بیابند و اصلاح کنند. حال این هنوز در حد فیزیکی نیست، ولی در حد نرم‌افزاری هست. البته در حد فیزیکی هم الان موادی ساخته شده که اگر شما خراشی رویش بدهید، می‌توانند خودشان را بازسازی کنند. حتا الان بر روی سلول‌های زنده هم دارند کار می‌کنند. به عنوان مثال از روی دم مارمولک که وقتی بیافتد دوباره درمی‌آید دارند الگو می‌گیرند.

شما وقتی که روی ژن کار کنید می‌توانید بافت زنده را کنترل کنید، وقتی بر روی ماده کار کنید می‌توانید موجود غیر‌زنده را کنترل کنید. بنابراین در کنار این داستان و با تمام این مقدمات، می‌شود چنین موجوداتی را تصور کرد که بشر بسازدشان ولی این مساله خیلی دوره به نظر می‌رسد.

می‌خواستم همین را بپرسم. قرار است به عمر ما قد بدهد؟

واقعیت‌اش این است که در تکنولوژی چیزی مشخص نیست. شما به‌یاد بیارید زمانی که رادیوی لامپی به‌وجود آمد، خب آن موقع کسی فکر نمی‌کرد که چیزی به اسم ترانزیستور به‌وجود بیاید و داستان را به طور کلی عوض کند. اولین کامپیوترهایی که ساخته شد به اندازه یه اتاق بیست در بیست متر بود و آن‌قدر لامپ داشت که دورتادورش پر از جریان آب مثل رودخانه بود تا خنک شود. تازه همچین چیزی می‌توانست بگوید پنج ضرب‌در پنج می‌شود بیست و پنج. ولی خب به ناگهان اختراعی صورت می‌گیرد که در نهایت منجر می‌شود به این که دستگاه کوچکی مثل موبایل هم فرستنده، گیرنده و هم تلویزیون و دوربین است.

بعد شما تصور کنید که در طول سه دهه علم چه‌طور پیشرفت پیدا کرده است. این سرعت به شدت داره زیادتر هم می‌شود. بنابراین خیلی قابل پیش‌بینی نیست که این اتفاق کی ممکنه بیافتد. یک اختراع می‌تواند همه معادله‌ها را به هم بریزد و این به واسطه این است که انسان یاد گرفته در حوزه تکنولوژی چطور تحقیق کند. بنابراین دیگر نمی‌شود گفت بعید است. چون روش‌هایی برای تحقیق الان هست که تمام حالت‌های ممکن را به شما اجازه می‌دهد که در نظر داشته باشید. فقط مساله زمان و بودجه است.

آقای دکتر! ربات شما که هوشمند هم هست یک روز می‌آید گریه می‌کند. شما چه احساسی نسبت به گریه‌اش دارین؟

این بحث اخلاق و ماشین است. بحث روز هم هست. انسان دارای خودآگاهی است. و این خودآگاهی باعث می‌شود که بتواند پدیده‌های مختلف را ببیند و مقایسه کند. شاید حیوانات این قدرت را کمتر داشته باشند چون آن‌ها قدرت مقایسه خیلی زیادی ندارند. اما انسان این قدرت را دارد. بنابراین گریه کردن یک پدیده‌ای است که ناشی از یک سری فعل و انفعالاتی در بدن و در ذهن است. حال یا به خاطر فشار و درد جسمی است یا این‌که یک درد ذهنی است. ماشین تنها تفاوتش با من و شما این است که بدن آن به جای استخوان به عنوان مثال آلومینیوم است و به جای رگ هم سیم مسی است. ولی تمام آن درک‌هایی که می‌توانید شما داشته باشید را می‌تواند داشته باشد.
من از شما می‌پرسم. اگر من الان بیایم اعلام کنم که با همه این حرف‌هایی که می‌زنم، یک ماشین‌ام. شما چه احساسی می‌کنی؟ آیا شما نظرت راجع به من عوض می‌شود؟

می‌خوام بگم که شما آقای دکتر بغلش می‌کنین و نوازشش می‌کنین و می‌زنین پشتش می‌گین گریه نکن؟

اگه به اون درجه از درک رسیده باشه آره. چون همون بغل کردن و احساس رابطه‌ای که من باش می‌کنم را هم درک می‌کنه.

به نظر من این بحث که شما شروع کردید دیوانه کننده است. فرض کنید روبات شما یک زن است و عاشق شما می‌شود. شما فکر می‌کنین اون یک رقیب در زندگی خانوداگی شما محسوب می‌شه؟

ببینید! شما دیگه اون موقع آن‌ها را به چشم یک ربات نمی‌بینید. آن‌ها هم موجوداتی هستند اما از بافت دیگر. مثل این‌که یه فرد دیگه‌ای بیاد این احساس را داشته باشد هیچ فرقی نمی‌کند.

پس بحث اخلاق، اخلاق انسانی خواهد بود

بله به طور دقیق. اینجا یک بحث هم هست. این‌که اخلاق ذاتی است و یا اکتسابی؟

 
کلیدواژه ها: , ,

نظر شما چیست؟

image
image
image
image
image
image
image
image
image