image
سفرنامه سنگاپور

دلهره توریستی که توفیق اجباری سفر نصیبش شد

10 Feb 2011

مونوریل شماره 2

http://monorail-kl.com/PostDetail.aspx?PID=209

اردوان روزبه

ardavan.roozbeh@gmail.com

هیچ وقت شده کسی به عنوان راهنمایی به شما بگوید: بهتر است یک تور توفیق اجباری بروید! این درست حرفی بود که من از یک دوست که کارهای اقامتم را می‌کرد شنیدم. ویزای توریستی من سه ماه بود. چیزی که خیلی از ایرانی‌ها را برای آمدن به مالزی هیجان‌زده می‌کند. به قولی باب فال و تماشا را توام باز می‌کند. آن‌هم در وانفسایی که برای رفتن به هر غربتستانی ایرانی‌ها باید در تهران از نماز صبح در صف بخوابند تا بتوانند بروند پشت گیشه و ثابت کنند که چرا می‌روند و کجا می‌روند و صد تا سند و مدرک که باز خواهند گشت. ته آن هم معمول برد با دلال‌ها است. در قبال کلی پول یک به ده کار را راه می‌اندازند که بتوانی پای از ولایت بیرون بگذاری. اما داستان در مالزی کمی فرق می‌کند. سوار هواپیما می‌شوی و راست در فرودگاه کوالا یک مهر می‌زنند بر روی پاسپورتت که شما سه ماه این‌جا می‌توانی بگردی و خوش باشی. راستش را بگویید شما باشید وسوسه نمی‌شوید.

این می‌شود که موج ایرانی‌های منتظر رو به مالزی می‌آورند. حالا تازه این جا است که به یاد ویزای اقامت و کار و این حرف‌ها می‌افتند. بازار داغ داغ است. هر کسی با قیمتی برای ایرانی‌ها پیشنهادی دارد. از خانه دوم و ثبت شرکت در مالزی تا ثبت نام در کالج‌های زبان، که همه نقطه مورد علاقه ایرانی‌ها را برای خرج کردن می‌دانند: ویزا.

من هم همین کار را کردم؛ یعنی فرصت همین را برایت به‌وجود می‌آورد. اما بد آوردم. بله بد آوردم. درست در همان ایام گروه زیادی را در اداره مهاجرت دست‌گیر کرده بودند. من برای اقامت در این کشور پایم را به مالزی گذاشتم و این یعنی یک خبر بد. تلاش‌های شرکت واسط هم به جایی نرسید و من هر روز مثل ساعت شنی می‌دیدم که روز‌های باقی‌مانده ویزای توریستی‌ام به نیست شدن نزدیک‌تر می‌شود. درست اول اکتبر بود که این دوست پشت تلفن به من گفت: بهتر است با خانواده یک تور توفیق اجباری بروید!

قضیه ساده‌ است. شما برای آن‌که بتوانید ویزایتان را تمدید کنید باید یک بار از کشور خارج شوید. این چیزی بود که من تا روز اول اکتبر یعنی یک هفته مانده به پایان ویزای توریستی‌ام نمی‌دانستم.

باید زود تصمیم می‌گرفتم. بالی و جاکارتا که ویزا نمی‌خواست و یا سنگاپور که با ویزا باید می‌رفتم اما نزدیک‌تر و ارزان‌تر از بالی تمام می‌شد. وقتی بعضی دوستان را می‌دیدم که قبلن این کار را کرده‌اند دلم گرم می‌شد. با خودم می‌گفتم موضوع بار اول نیست و من اولین کسی نیستم که این کار را می‌کند. اما هر کسی چیزی می‌گفت و دلهره این سفر بیش‌تر می‌شد: «مرز سنگاپور بر می‌گردانند»، «یکی دو نفر از ایرانی‌ها رفته‌اند و در مرز از آن‌ها بازجویی کرده‌اند»، «بهتر بود می‌رفتید بالی. آن‌جا آسان‌تر است». این شد که حرف‌های همسایه‌های مجتمع مسکونی ما که رسمن عمده‌اش را هم‌وطنان من تشکیل می‌دهد فقط ته دل مرا خالی می‌کرد.

به یکی دو آژانس مسافرتی سر زدم. در یکی از این آژانس‌ها که در «بی‌بی‌پلازا» بود، خانم لاغر اندام چینی با چشم‌های گود افتاده‌اش برایم داشت ثابت می‌کرد که برای تغییر روحیه باید به یک تور با بسته‌ی اختصاصی او بروم و من داشتم با خودم می‌اندیشیدم که: تو ای بنده خدا نمی‌دانی که من تور زورکی می‌روم تا بتوانم باز هم صبر کنم شاید این چرخه ویزا به‌راه بیافتد.

وقتی خواستم فقط برایم ویزا را بگیرد چهره‌اش درهم رفت و احساس کرد تمام برنامه‌ریزی‌هایش در مورد کمیسیون این تور چهار نفره نقش بر آب شده. بهانه می‌آورد. این اولین باری نیست که کسی تا می‌بیند ایرانی هستم بهانه می‌آورد. داستان‌های بی‌ربط و تکراری. تحریم و این حرف‌ها، مخالفت برخی کشورها، صدور سخت ویزا و این داستان‌ها. حس خوبی ندارم. بلند می‌شوم و یک‌راست می‌روم یک شرکت آشنای ایرانی و ویزا را تقاضا می‌دهم. در این بین یکی از بچه‌های دانشجو را که می‌بینم برایم توضیح می‌دهد که خودم را آماده کنم، در مرز سنگاپور برخورد‌ها دست کم به خوبی افسرهای مالایی نیست. نمی‌دانم شاید می‌دانست که دست به حرص خوردنم در این جور چیز‌ها خوب است. روزها زود می‌گذرند و این خصلت زندگی در مالزی که انگار کسی دنبال ساعت کرده برای من بیش‌تر نمود پیدا می‌کند. به مدرسه دخترم می‌روم و توضیح می‌دهم که باید برای دو سه روز برویم سفر. خانم خوشرویی که کار‌های دفتر را می‌کند. با لبخند می‌گوید که نگران نباشم و همه چیز راست و ریس می‌شود. او با این معضل به طور کامل کامل آشنا است و اشاره می‌کند که بیشتر ایرانی‌هایی که می‌آیند مالزی همین داستان را دارند.

خوب است بدانید سنگاپور را می‌شود با یکی از اتوبوس‌های خوشگل رفت. نخندید این شرکت نامش «نایس باس» است. برای ما سفر آغاز می‌شود؛ بلیت و راهی شدن. دلهره در وجودت موج می‌زند. بنا هست خانه‌ات را ترک کنی و بروی در حالی‌که شاید برای بازگشت به تو ویزا ندهند. این دلهره در وجود بچه‌ها هم می‌افتد. دخترم عروسک‌اش را بر می‌دارد و چند چیز دیگر که دوست دارد؛ می‌گویم بار را سنگین نکند این سفر دو روزه است. اما او با سادگی می‌گوید که شاید این سفر طولانی شد و او دلش برای عروسک‌هایش تنگ می‌شود.

پسرم هم که بزرگ‌تر است کم‌تر از او نگران نیست. سوال پیچم می‌کند. «بابا اگه راه‌مان ندهند باید چه کنیم؟» سعی می‌کنم جواب دل‌گرم کننده بدهم اما خودم هم ته‌اش این سوال را می‌کنم: راستی اگر در بازگشت به ما ویزا ندهند چه باید بکنیم؟

طعم خوبی از زندگی نیست. وقتی جایی را ترک کرده‌ای و با رویکردی تازه به آن‌ها که پشت سرت هستند گفته‌ای که می‌روی و بر نمی‌گردی، حالا جایی که خانه و زندگی‌ات هست تو را راه ندهند. راستش دوست نداشتم به این فکر کنم. البته اگر می‌توانستم.
سفر؛ صبح زود مالایی یعنی حدود نه صبح از محل دفتر این اتوبوس‌های خوشگل شروع می‌شود. در جایی که ایست‌گاه راه‌آهن قدیمی کوالالامپور خوانده می‌شود. این ترمینال شباهتی به خزانه و ترمینال آزادی ندارد و حتا ترمینال آرژانتین هم انگاری خیلی دور‌تر از این حرف‌ها است. نه صدای: مشهد، مشهد، مشهد فوری بدو! و نه دلال‌های تعاونی‌ها که باید درفصل‌ تابستان برای خرید بلیت با چهار برابر قیمت منت‌شان را بکشی و به عکس در فصل غیر، آن‌ها به دنبال تو. میهان‌دار پیش از آن‌که بر روی صندلی‌های راحت این اتوبوس ولو شوی با یک نوشیدنی از تو پذیرایی می‌کند. از شاگرد راننده‌ای که بخواهد دخترهای دانشجو را به زور جلو بنشاند و سر این داستان با سرباز‌های سر تراشیده که لباس‌هایشان به تن‌شان از گشادی گریه می‌کند، خبری نیست. اوضاع دوستانه است. یادم می‌آید آن روزها که با اتوبوس می‌رفتم جبهه همیشه از اضطراب دعوای اتوبوسی و شاخ و شانه‌کشی‌ها تا صبح خوابم نمی‌برد. اما این‌جا بعد از سال‌ها باز سوار اتوبوس شدم اما با اضطرابی دیگر. این بار همه لبخند می‌زنند و از شاگرد اتوبوس با بوی روغن ماشین خبری نیست. اما هرچه به جوهور که نزدیک‌ترین شهر به سنگاپور است نزدیک می‌شویم، استرس بیش‌تر می‌شود.

راستی چرا باید این‌طور سفر کنم؟ برای جواب دادن به این سوال کمی دیر است. امروز روزی است که ویزای سه ماهه من تمام شده و من هم باید مانند بسیاری دیگر بروم بیرون و برگردم. البته اگر بتوانم برگردم. نگاهم به دخترکم است که بر روی شانه برادر سر گذاشته و خواب است و نگرانی همسرم که به دور نگاه می‌کند. می‌دانم دل‌شوره چیست. میهمان‌دار بروشوری را به من می‌دهد که در بین آن فرم‌های خروج است و پیشنهاد می‌کند زودتر تا به مرز نرسیده پرش کنیم و بعد پیشنهاد چند مکان دیدنی و چند رستوران. اما من نمی‌شنوم او چه می‌گوید. برایم مهم این است که از این مرز عبور کنم.

اولین گره در این سفر توریستی اجباری نمایان می‌شود. در مرز مالزی افسر بخش مربوطه می‌خواهد مهر خروج بزند اما رایانه تایید نمی‌کند. خودش هم نمی‌داند چرا. صبر می‌کنیم. میهمان‌دار می‌آید و توضیح می‌دهد که کار ما طول می‌کشد و ما باید مدارک و وسایل‌مان را از داخل ماشین برداریم. اما می‌گوید اتوبوس‌های بعدی شرکت در راه هستند و ما می‌توانیم با بعدی بیاییم. دخترک نگران است. مرا سوال پیچ می‌کند، کوتاه می‌گویم: نمی‌دانم.

روشن می‌شود. ما روز آخر در سه ماه از مالزی بیرون رفته‌ایم؛ اما در اصل این سه ماه 91 روز می‌شود و نه 90 روز. پس ما یک روز بیشتر مانده‌ایم. اما افسر نگرانی ما را می‌بیند. وعده می‌کند که حلش خواهد کرد و ما را به اتوبوس بعدی می‌رساند. طول می‌کشد اما برایمان مدارکی را که باید برای یک روز بیشتر ماندن مهیا کند آماده می‌کند. حالا دیگر باورم بر این است که امروز روز سختی است. روز پر نگرانی. باید جریمه بدهم. می‌پذیرم. کار‌ها با کندی انجام می‌شود و زمان می‌گذرد. می‌پذیرم. فقط می‌خواهم بروم. بنا به ضرورت کار در افغانستان، پاکستان و حتا امارات که انگار افسران مرزی‌اش ارث خون پدر طلب می‌کنند، ماندن در مرز را تجربه کرده بودم و در تنهایی برایم این لحظه‌های مرزی آسان بود. اما این بار داستان فرق می‌کرد. سه نفر دیگر هم منتظرند تا کارها راست و ریس شود. دخترک مدرسه می‌رود و درس پسر و کار من و زندگی زن که همه به این سفر بستگی دارد. اتوبوسی دیگر می‌آید، نگرانی‌ها هم باعث نمی‌شود که فاصله زیبای پلی را که مالزی را به سنگاپور وصل می‌کند نبینم. اما ترمینالی بزرگ با تفاوت‌های زیاد با بخش مرز مالزی به من می‌گوید که با فاصله اندک مکانی؛ اما برای ما با تعویض اتوبوس زیاد زمانی، ما دوباره با بحران دوم روبرو هستیم. در صف برای دادن پاسپورت‌ها می‌ایستیم و نوبت به ما می‌رسد. پایین و بالا می‌کند. جوانی چینی است با لپ‌های گل انداخته. سوال می‌کند؛ کلی و بی‌ربط و بعد می‌گوید شما باید با افسر اداره مهاجرت صحبت کنید.

اتاقی دورتر و جدا از این فضا. زنی اخم آلود که دارد پیش از ما بر سر چهار مرد پاکستانی داد می‌زند. آن‌ها هم نگاه می‌کنند. زبانش را نمی‌فهمند. اما او ادامه می‌دهد. به آن‌ها می‌گوید منتظر باشند و بعد مرا پای میز می‌خواهد. اول در چشم‌هایم این زن میانه سال زل می‌زند. انگار دنبال چیزی است و بعد خیلی تند حرف می‌زند؛ ترکیبی از چینی و انگلیسی: ویزا‌های شما ثبت شده نیست!

معنی حرفش را نمی‌توانم درک کنم. می‌پرسم: یعنی این ویزا‌ها را سفارت شما صادر نکرده؟ او توضیح می‌دهد. بی‌حوصله و با غرور. هر از گاهی به چشم‌هایم خیره می‌شود و باز حرف می‌زند.

«از این اتفاق‌ها پیش می‌آید. بعد هم این ویزا را شما از سفارت نگرفته‌اید و آژانس مربوطه برای شما گرفته. این یعنی این‌که ممکن است پیش بیاید». می‌خواهم تکلیفم را روشن کند. بر می‌گردم پشت سرم را نگاه می‌کنم دخترک کنار زنی سیاه پوست عروسک‌اش را محکم بغل کرده است. رویم را بر می‌گردانم. زن حالا انگار با یک فراری و یا یک آواره صحبت می‌کند. تند خو‌تر می‌شود. غر و لندی را هم چاشنی‌اش می‌کند. «اصلن چرا آمده‌اید سنگاپور می‌رفتید یک جای دیگر…» نمی‌دانم چرا مقاومت می‌کنم. نمی‌خواهم احساس کنم تحقیرم می‌کند. نمی‌خواهم هیجان‌زده شود تا کار‌ها خراب‌تر شود. می‌گوید: «تازه اگر شما را راه بدهم شاید برای برگشت مالزی راه‌تان ندهد. بعد چه می‌کنید؟ اصلن چرا آمده‌اید؟» هی این چرا‌ها را تکرار می‌کند و من دارم بالا می‌آورم. چرا… چرا… چرا.

این بار به من می‌گوید تازه شما ایرانی هستید و نباید بیایید سنگاپور. دیگر رنگ‌ها برایم عوض می‌شود. ته‌اش را نمی‌خواهم بدانم. نمی‌خواهم بدانم او به عنوان افسر مهاجرت، برای دخترکم و یا پسرم اجازه ورود برای چند ساعت را خواهد داد یا نه. شمرده صحبت می‌کنم؛ شاید برای آن‌که درک کند چه می‌گویم: «برای خودم و هم‌وطن هایم که پای در خاک شما می‌گذارند متاسفم. شما در اندازه یک بازجوی نژاد‌پرست حقیر هستید. ایرانی بودن من برای تو اگر مفهوم نیست برای من یک معنای بزرگ است که تو نمی‌فهمی.»

از این بی‌حساب و کتاب حرف زدنم پشیمان نیستم. حال که اتوبوس دوم هم رفته است دیگر برایم مهم نیست. می‌خواهم پاسپورت‌ها را بدهد تا برگردیم به مالزی. با طعنه می‌گوید: «راه‌تان نمی‌دهند…» آن‌قدر آرام شده‌ام که به سادگی بگویم این موضوع حوزه کار شما نیست. می‌خواهم برایم بنویسد که ویزا‌ها شماره ثبت ندارد و به من برگرداند. همسرم بغض کرده است. بر می‌گردم تا آرامش کنم. برایم حالا یک مبارزه است. می‌خواهم آرام باشند.

دوباره به صورت زن نگاه می‌کنم. می‌بینم که چشمش می‌پرد و من تا این لحظه توجه نکرده بودم. شاید چون مثل او در چشمان کسی زل نزده بودم. اما اوضاع عوض شده است. این بار لبخند بر لب دارد. توضیح می‌دهد که اشتباهی بوده که خودش آن‌را رفع کرده و ویزای ما حالا رکورد دارد: ما می‌توانیم برویم.

نمی‌دانم جریان چیست. او ما را تا بیرون و پای اتوبوس‌ها همراهی می‌کند. با رفتاری دوستانه برایمان توضیح می‌دهد که روزانه چقدر کارش سنگین است و دوست دارد باز نشست شود.

در و دیوار مرز پر از عکس یک بنیاد‌گرای تحت تعقیب است و او می‌گوید که پلیس به دنبال اوست. اتوبوس می‌آید و او ما را مشایعت می‌کند. توضیح می‌دهد: «ما برای مدارک‌مان که تکمیل شود از کارت خبرنگاری شما یک کپی گرفته‌ایم» و بعد هم دوستانه با اشاره به عکس آن بنیادگرای تحت تعقیب می‌گوید: «درک می‌کنید که سخت‌گیری‌های ما برای چیست.»
نه! من درک نمی‌کنم. در جلد پاسپورتم کارت خبرنگاری بین‌المللی‌ام بوده و او در فرصت برگشتم به سوی همراهان با دیدن آن تصمیم‌اش عوض شده. ساعتی بعد بر می‌گردیم. کشور تمیز، کشور متمدن، سنگاپور دیگر جای جالبی نیست. حال‌مان خوب نیست. برای هم‌وطن هایم نگران می‌شوم. دیگر دوست ندارم به سفر توریستی اجباری بروم.

 
کلیدواژه ها: , ,

نظر شما چیست؟

image
image
image
image
image
image
image
image
image