image
گفت و گو با الهه حشمتی، یکی از قدیمی ترین ایرانیان مالزی

رهبری چون ماهاتیر یعنی یک نعمت برای یک ملت

6 Feb 2011

مونوریل شماره 2

http://monorail-kl.com/PostDetail.aspx?PID=204

اردوان روزبه

ardavan.roozbeh@gmail.com

پیش از این بخش اول این گفت و گو را در مونوریل خوانده بودید که از استقبال بالایی در بین خوانندگان نیز برخوردار شد. اینک بخش پایانی این گفت و گو را خواهید خواند.

بخش پایانی

بیایید کمی در مورد راه انداختن مرکز نگهداری از کودکان عقب افتاده صحبت کنیم…

اون موقع‌ها خانم‌های خارجی که با مالزیایی‌ها ازدواج کرده بودن نمی‌تونستن کار کنن. این‌جا یه قوانین عجیب غریبی بود. مثلن شما اگه توی اروپا با کسی ازدواج کنین فردا صبحش می‌رین سر کار. این‌جا این‌طوری نبود. می‌بایست اجازه‌ی کار می‌گرفتی، بعد اگه یه شغل خیلی کوچولو هم می‌خواستین داشته باشین، همه هی می‌پرسیدن شما چطوری اجازه‌ی کار گرفتی؟ کی رو پیدا کردین؟

من نمی‌تونستم دایم بشینم خونه هاون بکوبم و غذا درست کنم. اصلن این تیپی نیستم. اون روز‌ها با خانوما عضو یه گروهی به اسم «پرکیم بنگسر» که مال سازمان پرکیم یعنی خدمات اجتماعی تازه مسلمانان مالزی است، شدیم.

آقای عبدالرحمن نخست وزیر اول مالزی رییس این سازمان بود. تا اون موقع حدود سی هزار آدم تحت پوشش این سازمان بودند. در قسمت زن‌ها توی بنگسر که من عضو این کلوب بودم کلاس‌هایی می‌گذاشتن برای خانم‌های اروپایی و امریکایی که تازه مسلمان شده بودند. ما یه نشریه داشتیم که من اون موقع‌ها توش می‌نوشتم، کارای خیریه می‌کردیم. مثلن پول جمع می‌کردیم تا یه صندلی چرخ‌دار بخریم برای اهدا به یه بیمارستان.

خانم مونا از دوستای من بود اون‌جا. سال 1982 اگه اشتباه نکنم یه بچه‌ی معلول نابینا رو به فرزندی قبول کرد. این بچه رو توی سطل خاکروبه انداخته بودن، در سوبانگ. بعد هم پلیس این رو پیدا کرد و برد بیمارستان و بعد هم افسر پلیس اومد و خلاصه این بچه باید مدت زیادی توی یه دستگاه می‌موند و چون مدت زیادی اونجا مونده بود بینایی چشم‌هاش رو از دست داده بود. ولی خب دیگه از مرگ نجات پیدا کرد. بدنش بیماری عفونی گرفته بود. خانم مونا این بچه رو برداشت و بردش خونه و دیگه نتونست برش گردونه. بعد هم قانونن به فرزندی قبولش کرد.

یه روز نشسته بودیم مونا گفتش که چرا خودمون یه موسسه نگهداری از بچه‌های عقب افتاده باز نکنیم؟ شوهرش گفت ما که حتی یه 10 سنتی توی جیب‌مون نداریم چطوری این کار رو می‌خوایم بکنیم؟ گفت می‌ریم تونکو رو می‌بینیم ببینیم می‌تونه کمک بکنه؟ رفتیم تونکو رو دیدیم گفت من پول زیادی ندارم، ولی یه ده هزار رینگیتی هست، یه کسی می‌خواسته یه جایی رو باز کنه توی کدا که نشده، من اینو می‌دم به شماها. این ده هزار رینگیت رو هم خورد خورد به ما داد. رفتیم یه خونه اجاره کردیم، یه دستی به سر و روی خونه کشیدیم و فن گذاشتیم، چراغ زدیم و خلاصه شروع کردیم. بعد هم سازمان بهزیستی ویلایا که مال کوالالامپوره اومد به ما گفتش که چطوری بچه‌ها رو مراقبت کنیم، با سه چهار تا بچه شروع کردیم.

این موضوع ماله سال 1987 می‌شود. ژانویه سال 90 که ده هزار رینگیت داشت تمام می‌شد رفتیم خانم ماهاتیر رو دیدیم که اون موقع با کمک او پنجاه هزار رینگیت از سازمان بکتی دریافت کردیم. سازمان بکتی یه سازمانی است که همیشه زن نخست وزیر رییس است و همسر معاون نخست وزیر هم معاون سازمانه و همسران اعضای پارلمان و وزرا هم اعضای این سازمان هستن. بیزنس‌من‌ها خیلی پول می‌دن به این سازمان. در حقیقت یه سازمان خیریه است. ایشون اون زمان 50 هزار رینگیت به ما داد. این پول رو هم فقط زمانی می‌دن که شما بخواین یه چیز تازه راه بندازین. یعنی هر ماه هر ماه پول نمی‌دن که شما برین بگین من می‌خوام حقوق کارمندهامو بدم. یا فردا برین بگین پول آب و برق رو ندارم. خلاصه در مسیر سال‌ها رفتیم تا به این‌جا رسیدیم.

مالزی چقدر عوض شده؟

خیلی، از نظر زیر‌ساخت مخصوصن. خداوند متعال یه نظری به این کشور کرده، نفت به این‌ها داده، قیمت کائوچو، و قیمت پالم اویل خیلی این‌جا بالا رفته. و این‌ها هم شکر خدا یه رهبری مثل ماهاتیر داشتند که شروع کرد به ساختن.

البته هنوز یه تیپ آدم‌هایی که نمی‌خوان عوض بشن هستن. به عنوان مثال آقایی رو می‌شناسم که دختر و پسری داشت و نمی‌گذاشت برن مدرسه، هی بهانه در می‌آورد. ساعت‌ها وقت صرف کردم که بچه‌ها رو ببریم مدرسه.

خب راجع به ایرانی‌هایی که آمده‌اند نظرتون چیه؟

والا امیدوارم که قدر بدونن. بعضی از ایرانی‌ها ‌چون خودشون زبان نمی‌دونند، فکر می‌کنن مردم دیگه هم زبون اینارو نمی‌تونن بفهمن. وقتی من ایرانی‌ام، وسط خیابون نعره بزنم، بعد می‌گن که ایرونی‌ها بدن. قیافه‌ی هر کسی واقعن مثل پرچم کشورشه. اینه که ما به عنوان یه ایرانی باید همیشه مواظب رفتارمون باشیم. چون آبروی مملکت‌مونه.

و الان به نظر شما دارن آبرو داری می‌کنن؟

ایرانی باید خودخواهی خودشو کنار بذاره. ما نمی‌تونیم همیشه فکر خودمون باشیم. و یه موضوع خیلی مهم این که نباید مقایسه کنیم. طرف میاد می‌گه: این‌جا برنجش مثل برنج ایران نیست. سبزی‌هاشون بوی سبزی ایرانی نمی‌ده. هواش مث هوای ایران نیست. خب بابا چرا اومدی؟ این‌جا چی کار می‌کنی؟ اگه من بخوام هوای خونه‌‌ی مامانم رو دنبال کنم که نمی‌شه. این‌جا یه جای دیگه است، فرق می‌کنه.

ما باید یاد بگیریم ببینیم افراد دیگه چه فرهنگی دارن؟ چه جوری زندگی می‌کنن؟ غداشون چیه؟ آداب و رفتارشون چیه؟ لباس‌هاشون چطوریه؟ دین‌شون چیه؟ اگه ما بخوایم همون چیزی رو که خودمون داریم از بقیه مردم دنیا انتظار داشته باشیم، دنیا می‌شه یک فرهنگ بزرگ و زیبایی و لطفش رو از دست می‌ده.
امیدوارم ایرانی‌هایی که میان این‌جا این چیزها رو درک کنن و یه چیزایی رو رعایت کنن.

خانم الهه از آرزوهاتون برامون بگین…

آرزو! وووووه! آرزوهای یه مادر که می‌دونین همیشه برای بچه‌هاش چیه. بچه‌‌ها باید بچه‌های خوبی باشن، آخر و عاقبت‌شون به خیر بشه و خود ما هم باید آخر و عاقبت‌مون به خیر بشه، اسم خوبی از خودمون به جا بذاریم.
من شنیده‌ام شش نسل ایرانی در هند حکومت کرده‌اند نام نیک از خودشون گذاشتند. باید یاد بگیریم این‌جا هم همین‌طور باشه. نام‌مون رو با نیکی ماندگار کنیم.

می‌شه اسمش رو وطن پرستی گذاشت؟

بله، بله همین‌طور هست. من اون اوایل که می‌رفتم ایران، با اشک و گریه وارد می‌شدم، تازه‌گی‌ها یه ذره بهتر شدم، ولی وقتی که هواپیما می‌ره بالای تهران، اون موقع است که اون بوی وطن، مخصوصن وقتی که بارون زده اون بوی خاک خیس شده، منو به وجد میاره. اصلن من این‌جور وقتا دم در فرودگاه یه ذره می‌ایستم، بعد اون پاسداره می‌گه خانم بفرمایین تو سد معبر نکنین، یه دفه به خودم میام…

دوست دارم یه چیز دیگه رو هم بدونم. هیچ وقت اینجا ترسیدین؟

بترسم؟ از چی؟

نمی دونم! بعضی وقتا یه چیزایی آدم‌رو می ترسونه. تا به‌حال به اون معنا شما ترسیدین؟

آره! ترس‌هایی هست. ببینید خونه‌ی پدری ما هنوز توی تهران هست. بار‌ها و بار‌ها رفتیم بفروشیمش مساله پیش اومده، نشده. یعنی یه جورایی دل نمی‌خواد ها! آدم می‌تونه یکی رو پیدا بکنه بهش بگه برو در غیاب من این رو بفروش من میام امضا می‌کنم تمام می‌شه می‌ره. ولی مثل این‌که دل‌مون نمی‌خواد.

بعد هم بچه‌های ما همیشه صحبت می‌کنن که برن ایران و فکر ایران رفتن و این چیزها رو دارن. درسته که ما آشنا و دوست خیلی داریم… اما ریشه: هزاران… ولی نورمن معبود منه. احتمال یه بیماری حاد برایش می‌رفت. در این مورد هم برای یکی دو ماه من واقعن ترسیدم، یعنی حالتی داشتم که… برای معالجه‌اش… دست به دامن خدا و پیغمبر شدم… آره اون موقع حس کردم که من اینجا بدون نورمن اصلن چه خواهم کرد…

ترس رو من اون موقع حس کردم. این رو من خیلی حس می‌کنم. و یه ذره ترسیدم، چون سرطان… آدم یه دفه… ولی شکر خدا خیلی بهتره و از بین رفته فعلن… شکر خدای متعال.

الهه حشمتی خوشحاله؟

خوشحالم؟ (مکث) شکر‌گزارم. یعنی واقعن شکر‌گزارم. چون کمبودی نیست به اون صورت. ما چیز‌های خوبی داریم. ما این‌جا به بچه‌ها کار یاد می‌دیم. به بچه‌ها نقاشی یاد می‌دیم. همین‌ها برای شادی کافی نیست؟

بازم بریم به قبل. یه نقل قولی در بین ایرانی‌ها هست که می‌گن مردم مالزی تا بیست سی سال پیش روی درخت‌ها زندگی می‌کردن. فکر می‌کنم که شما بهترین کسی باشین که بتونین در مورد سندیت این نقل قول ها صحبت کنین.

والا این‌جا خیلی امن بود، یعنی هنوز هم هست. اون سال‌های اول… این اوپن هاوس‌هایی که می‌ذارن، واقعن در خونه‌ی همه باز بود. یعنی حتا در قصر پادشاه هم همین‌طور باز بود، مردم صف می‌بستن می‌رفتن تو و با پادشاه سلام علیک می‌کردن و ملکه رو دستش رو می‌گرفتن. مخصوصن مردم مالایی، که بسیار مردم افتاده و بسیار آدم‌های خاکی‌ای هستن. بودم توی جمع‌هایی که مثلن یه خانمی نشسته، روسریش رو هم بسته و داره به بچه غذا می‌ده و دکترای فیزیک نجوم است. حالا مثلن اگه یکی بود توی ایرونی‌ها، طرف دبده و کبکبه‌ای داشت برای خودش. اینا اینطوری نیستن.

راجع به درخت و آدمای روی درخت هم؛ ببینید وقتی آدما بخوان یه وقتایی نامهربان باشن، می‌گن. این‌ها یه چیزایی‌شون از ما می‌تونم بگم پیشرفته‌تره.

تلخ‌ترین خاطره‌ای که توی این سی سال داشتین چی بوده؟

تلخ‌ترین خاطره، (مکث طولانی) برای ما تلخ‌ترین خاطره‌ها توی همین بیماری‌ها و فوت‌هاست. اولین باری که شنیدم مادرم مریض بود و به من نمی‌گفتن. مادرم دست‌خطش خیلی قشنگ بود. بعد یه بار نامه‌ای از ایشون دریافت کردم که معلوم بود… یه غده‌ی مغزی داشت. ایشون رو برداشتم آوردم اینجا. 4 ماه پیش ما بودن، بعد رحمت خدا رفتن. پدرم هم سال 97 فوت شدن. و هر دو رو همین جا دفن کردیم.

خانم حشمتی ما می‌تونیم از شما به عنوان قدیمی‌ترین ایرانی مالزی یاد کنیم؟

(با لبخند و تامل) بله، فکر می‌کنم همین‌طوره.

 
کلیدواژه ها: , ,

نظر شما چیست؟

image
image
image
image
image
image
image
image
image